اقتصاد کلان

اقتصاد کلان

بانک

صنعت

کشاورزی

راه و مسکن

اقتصاد بین الملل

انرژی

بازرگانی

بورس

فناوری

سیاست و اقتصاد

کارآفرینی و تعاون

بازار

چند رسانه ای

۰۹/خرداد/۱۴۰۵ | ۰۸:۰۵
۰۸:۰۰ ۱۴۰۵/۰۳/۰۹
یک کارشناس اقتصاد سیاسی در گفت‌وگوی تفصیلی با اقتصاد معاصر

بلوک‌بندی جهان در روزهای آینده عمیق‌تر می‌شود؛ کشورها باید طرف خود را مشخص کنند

یک کارشناس اقتصاد سیاسی با تحلیل تحولات ژئوپلیتیک و اقتصادی جهان، تاکید کرد که استفاده از اهرم تنگه هرمز برای رفع تحریم یا اخذ عوارض، تا زمانی که کشور در محاصره دریایی قرار دارد و قادر به صادرات نفت خود نیست، عملا بی‌معناست. این کارشناس اقتصادی با هشدار نسبت به گذار جهان به سمت یک نظم دوقطبی (آمریکا-چین)، حلقه مفقوده اقتصاد و سیاست در ایران را فقدان «تقسیم کار ملی» دانست.
کد خبر:۵۱۲۸۳

به گزارش خبرنگار اقتصاد معاصر؛ در روزگاری که تنش‌های ژئوپلیتیک، جنگ‌های تجاری و سرنوشت آبراه‌های استراتژیک، جهان را در بهت و شگفتی فرو برده است، تحلیل‌های کلیشه‌ای مبتنی بر حقوق بین‌الملل و علوم سیاسی دیگر پاسخگوی پیچیدگی‌های موجود نیستند. برای درک عمیق‌تر آنچه در لایه‌های پنهان قدرت می‌گذرد، نیازمند لنز تیزبین "اقتصاد سیاسی" هستیم؛ همان جایی که تأثیر حرکت پول‌های بزرگ و منافع درآمدی بر تصمیمات کلان و تحولات بین‌المللی عیان می‌شود.

حسن ثابتی، کارشناس اقتصاد سیاسی در این گفت‌وگوی تفصیلی، با عبور از سطح پدیده‌ها، به کالبدشکافی نظم در حال تغییر جهانی می‌پردازد؛ نظمی که به باور او از چندقطبیِ پس از جنگ سرد، به سوی دوقطبیِ خشن و جدیدی میان چین و آمریکا میل می‌کند. او با نقد نگاه‌های رایج به تنگه هرمز، مدیریت فعلی ایران بر این آبراه را در سایه محاصره دریایی و تحریم‌ها، مدیریت غیر کامل شده می‌خواند که نفع اقتصادی برای کشور نداشته است.

ثابتی ریشه اصلی ناکارآمدی‌ها و اختلافات داخلی در ایران را نه در فشارهای خارجی، بلکه در فقدان یک "تصویر کلان" از آینده جهان و عدم اجماع بر سر یک "قرارداد اجتماعی" برای تعیین نقش ایران در سناریوهای مختلف بین‌المللی می‌داند. او با تبیین مفهوم واقعی "وحدت" به مثابه "تقسیم کار ملی"، راه‌حل برون‌رفت از بن‌بست فعلی را نه در تصمیمات مدیریتی و اندیشکده‌ای، بلکه در پیوندی استراتژیک میان "رسانه" و "دانشگاه" برای طراحی این تقسیم کار و تربیت کادر مدیریتی متناسب با آن جستجو می‌کند. مشروح این تحلیل را در ادامه می‌خوانید.

اقتصاد معاصر: درباره درآمد تنگه هرمز برآوردهای گوناگونی وجود دارد. از نگاه شما، در مقطع کنونی اولویت با رفع تحریم است یا کسب درآمد و عوارض از تنگه هرمز؟

ثابتی: هر پدیده‌ای در جهان را می‌توان از زوایا و ابعاد مختلفی بررسی کرد؛ درست مانند یک تصادف رانندگی که پلیس از زاویه مقصر، اورژانس از زاویه پزشکی و کارشناس بیمه از زاویه مالی به آن نگاه می‌کنند. در مسائل بین‌المللی نیز وضعیت همین‌طور است. در ایران، فضای غالب تحلیل‌ها عمدتاً مبتنی بر علم «روابط و حقوق بین‌الملل» یا «علوم سیاسی» است و اندیشکده‌ها و نهادهای دیپلماتیک نیز از همین زاویه (و بر اساس مکاتبی چون رئالیسم و غیره) به موضوعات می‌نگرند. اما زاویه متفاوت و بسیار مهم دیگری برای بررسی این پدیده‌ها وجود دارد و آن «اقتصاد سیاسی» است. در اقتصاد سیاسی، نقطه عزیمت ما شناسایی تأثیر حرکت پول‌های کلان بر مسائل مختلف جامعه، سیاست، اقتصاد و امنیت بین‌الملل است. من نیز می‌خواهم از همین زاویه و با لنز اقتصاد سیاسی به این پرسش پاسخ دهم؛ بنابراین باید ابتدا ببینیم محل نزاع در سطح کلان چیست تا بتوانیم مسئله را بشناسیم.

پایان تجارت آزاد؛ ناامنی تنگه هرمز لزوما به ضرر آمریکا نیست!

پس از فروپاشی شوروی، برخلاف تصور و ادعای متفکرانی چون فوکویاما که معتقد به ایجاد یک جهان «تک‌قطبی» به هژمونی آمریکا بودند، واقعیت‌های سیاسی (مانند بحران یوگسلاوی، جنگ عراق و افغانستان) نشان داد که ما در یک جهان «چندقطبی» زیست می‌کنیم و آمریکا نتوانست نظرات خود را به‌طور یک‌جانبه به جهان تحمیل کند. اما پس از بحران اقتصادی سال ۲۰۰۸، چین به واسطه تجارت و اقتصاد آزاد توانست به آمریکا نزدیک شود. تولید، ارزان‌تر و بهره‌ورتر شد و کارخانه‌ها از آمریکا و اروپا به خاک چین منتقل شدند. در این بازی، کارگر صنعتی آمریکایی متضرر، فقیر و بیکار شد. همین طبقه ناراضی، پایگاه رأی دونالد ترامپ در دور اول شدند؛ کسی که با شعار «اول آمریکا» و بازگرداندن کارخانه‌ها از چین و هند، روی کار آمد.

این جریان، نماینده نوعی ملی‌گراییِ راست‌گرا و «مرکانتیلیسم» است که صراحتا علیه «تجارت آزاد» عمل می‌کند و طرفدار تعرفه‌گذاری است. از آنجا که بستر اصلی تجارت آزاد، آبراه‌ها و تنگه‌های بین‌المللی است، این ملی‌گراییِ جدید از برهم‌خوردن امنیت آبراه‌ها استقبال می‌کند. با این مقدمه استراتژیک، باید بگویم بسته شدن تنگه هرمز در بلندمدت لزوما به ضرر آمریکا نیست. شرکت‌های بزرگ نفتی و فولادی آمریکا اتفاقا طرفدار ادامه این تنش‌ها هستند؛ زیرا با ناامن شدن منطقه، نفت و گاز بیشتری از آمریکا خریداری می‌شود و رقبای نفتی و فولادی آن‌ها در خاورمیانه از بازار حذف می‌شوند. اگرچه ممکن است در کوتاه‌مدت افزایش قیمت بنزین در آستانه انتخابات به ضررشان باشد اما از منظر اقتصاد سیاسی، این ملی‌گراییِ آمریکایی می‌پسندد که در تجارت آزادِ متکی به آبراه‌ها، ناامنی ایجاد شود.

حالا اگر از این زاویه به قضیه نگاه کنیم، متوجه می‌شویم که مسئله اصلی، مدیریت تنگه هرمز است. اگر مدیریت تنگه واقعا در اختیار ایران باشد، می‌توان از آن هم برای رفع تحریم و هم برای کسب درآمد استفاده کرد. اما آیا اکنون این مدیریت در اختیار ماست؟ اطلاعات و شواهد نشان می‌دهد که اگرچه ایران تنگه هرمز را به لحاظ نظامی و سیاسی به طور کامل مدیریت می‌کند اما طرف مقابل (آمریکا) نیز با ایجاد محاصره دریایی، صادرات نفت ایران را دچار مشکل کرده است. این یعنی مدیریت ما بر تنگه، نفع اقتصادی برایمان نداشته و عملاً تکمیل نشده است؛ چرا که خودمان نمی‌توانیم نفتمان را صادر کنیم.

اولویت حتما ابتدا با کسب عوارض و سپس رفع تحریم است؛ اما به این شرط که مدیریت ایران اعمال شود و محاصره‌ای در کار نباشد. در حال حاضر این تنگه دو قفل و دو کلید دارد؛ کشتی‌ها برای عبور باید هم از ایران و هم از آمریکا اجازه بگیرند (کشتی‌های ایرانی از تنگه عبور می‌کنند اما در دریای عمان و اقیانوس هند به مشکل می‌خورند). تا زمانی که مذاکرات به نقطه‌ای نرسد که مدیریت بلامانع ایران بر تنگه هرمز به رسمیت شناخته شود و بتوانیم از آن نفع ببریم، امکان بهره‌برداری از آن (چه برای رفع تحریم و چه برای اخذ عوارض) وجود نخواهد داشت. اگر هر زمان ما بخواهیم اعمال مدیریت کنیم، آن‌ها نیز اعمال محاصره کنند، هیچ‌یک از مطلوبیت‌های مورد نظر ما محقق نخواهد شد.

بحران هویت در دوبی؛ پایان عصر تجارت آزاد و چرخش به سوی مرکانتیلیسم

اقتصاد معاصر: امارات از اوپک خارج شد و در تحولات اخیر، طرف خود را آمریکا انتخاب کرد. آیا در این شرایط، پیش‌بینی جنگ یا منازعه بین امارات و عربستان را می‌کنید؟

ثابتی: همان‌طور که پیش‌تر اشاره کردم، طبق نظریات متفکرانی چون «جوزف نای» و «بری بوزان»، ما تاکنون در یک نظم «چندقطبی» قرار داشتیم؛ اما اکنون در حال گذار به یک نظم «دوقطبی» میان چین و آمریکا هستیم. این گذار در دو الی سه سال آینده سرعت بیشتری خواهد گرفت. به‌ویژه اگر دموکرات‌ها در آمریکا بر سر کار بیایند، پیوند اروپا و آمریکا بسیار مستحکم‌تر می‌شود و در مقابل، مواضع ضد روسیِ غربی‌ها باعث خواهد شد تا روسیه و چین نیز بیش از پیش به یکدیگر نزدیک شوند. بنابراین، جهان به شدت به سمت این بلوک‌بندی دوقطبی میل می‌کند.

با درک این کلان‌روند باید رفتار امارات را تحلیل کرد. در نظم چندقطبیِ پیشین که مبتنی بر سازمان تجارت جهانی (WTO) و اقتصاد آزاد بود، امارات و دوبی نقش یک «هاب تجارت آزاد» و مرکز مالی و لجستیکی را در منطقه ایفا می‌کردند؛ مشابه نقشی که هنگ‌کنگ در شرق آسیا یا لندن در اروپای غربی بر عهده داشت. اما اکنون بازی تغییر کرده است. برخلاف تصور گذشته، آمریکا دیگر طرفدار تجارت آزاد نیست و سازمان تجارت جهانی عملاً در دوران ترامپ به حاشیه رانده شد. آمریکا اکنون به سمت ملی‌گرایی، نوعی مرکانتیلیسم و سیاست‌های تعرفه‌ای چرخش کرده است تا تولید را به داخل خاک خود بازگرداند. در این فضای جدید که ملی‌گرایی اقتصادی حاکم می‌شود، فلسفه وجودی امارات و دوبی به عنوان یک مرکز تجارت آزاد اساساً زیر سؤال می‌رود.

تلاش بازیگران منطقه‌ای برای جایابی در نظم جدید؛ درگیری با ریاض جدی نخواهد بود

همین مسئله باعث ایجاد چالش‌های داخلی در امارات شده است. به هم خوردن نظم پیشین، امارات را وادار کرده تا به دنبال تعریف نقش تازه‌ای برای خود باشد. اقداماتی نظیر خروج از اوپک نیز دقیقاً در راستای همین تلاش برای «جایابی» در نظم جدید تفسیر می‌شود.

طبیعتاً در این مسیر، امارات با کشورهای دیگر به اختلاف برخواهد خورد؛ چرا که سایر قدرت‌های منطقه‌ای نظیر عربستان، ترکیه، مصر و ایران نیز هرکدام در حال جستجوی جایگاه و نقش خود در این نظم نوین جهانی هستند. بنابراین، بروز اختلاف اجتناب‌ناپذیر است؛ اما با توجه به پیوندهای عمیق امنیتی و درهم‌تنیدگی‌های اقتصادی که میان امارات و عربستان وجود دارد، بعید است این اختلافات به یک جنگ یا منازعه جدی و سخت تبدیل شود.

اقتصاد معاصر: درگیری‌ها و تنش‌ها بر سر تایوان تا چه حد جدی است؟ آیا به سمت یک برخورد نظامی پیش می‌رویم؟

ثابتی: مسئله تایوان از منظر اقتصاد سیاسی ابعاد بسیار پیچیده و چندگانه‌ای دارد. در اینجا صرفاً با یک مناقشه ارضی روبه‌رو نیستیم؛ بلکه پای «جنگ تراشه‌ها و میکروچیپ‌ها» و همچنین کنترل بر «آبراه‌های بین‌المللی» در میان است. از سوی دیگر، منافع حیاتی کشورهایی نظیر استرالیا، ژاپن و کره جنوبی که عمده صادراتشان از تنگه مالاکا و دریای جنوبی چین عبور می‌کند، به این آبراه‌ها گره خورده است و تسلط پکن بر این منطقه، موقعیت رقبا را به شدت تضعیف خواهد کرد. با وجود سوابق اختلافات تاریخی، چین تمایل دارد این مسئله را بدون جنگ نظامی و تنش سخت مدیریت کند. استراتژی مطلوب پکن، حفظ وضع موجود یا «ادغام نرم و داوطلبانه» تایوان از طریق اعطای مزایای اقتصادی کلان است؛ مدلی شبیه به آنچه در طول تاریخ برای هنگ‌کنگ و شانگهای پیاده شد تا در نهایت هژمونی و برتری چین در آنجا تثبیت شود. از طرف دیگر، آمریکا نیز برای خنثی کردن اهرم فشار چین در جنگ تعرفه‌ها، به دنبال کاهش وابستگی خود به تراشه‌ها و عناصر خاکی کمیاب تایوان و چین است و تلاش می‌کند منابع جایگزینی در کشورهایی نظیر آرژانتین یا منطقه گرینلند پیدا کند.

تنگه مالاکا؛ پاشنه آشیل چین و تکرار سناریوی «هرمز» در شرق آسیا

اما مهم‌ترین نکته‌ای که باید به آن توجه کرد، احتمال تکرار اتفاقاتی مشابه تنگه هرمز در «تنگه مالاکا» است. بزرگترین نقطه ضعف چین، نیاز مبرم به انرژی (نفت، گاز و زغال‌سنگ) برای حفظ حجم عظیم تولیدات صنعتی است؛ نیازی که به هیچ‌وجه از داخل خاک چین تامین نمی‌شود و برآوردها نشان می‌دهد حدود ۸۰ درصد از نفت وارداتی این کشور از تنگه مالاکا عبور می‌کند.

اگر در لایه‌های پنهان رقابت میان چین و آمریکا دقت کنیم، متوجه می‌شویم که بخشی از ریشه اتفاقات و تنش‌های اخیر در خاورمیانه و ایران، با هدفِ «ناامن کردن جریان انرژی برای چین» رقم خورد. به همین دلیل است که پکن اصرار شدیدی بر باز ماندن تنگه‌های استراتژیک دارد. حتی طبق اظهارات سفیر ایران در چین، پیشنهاد میانجی‌گری پاکستان و ارائه طرح‌های مذاکراتی اخیر در منطقه، ظاهراً با فشار و ابتکار عمل خودِ چینی‌ها برای تضمین امنیت انرژی‌شان مطرح شده است. بنابراین، احتمال وقوع بحران و انسداد در تنگه مالاکا از سوی هر دو طرف کاملاً محتمل است.

در ایران غالبا تصور می‌شود که بحران شرق آسیا صرفا به اختلاف آمریکا و چین محدود است؛ در حالی که صورت‌مسئله لزوما خودِ تایوان نیست. ما با شبکه‌ای از بحران‌های درهم‌تنیده شامل تنگه تایوان، تنگه مالاکا، دریای جنوبی چین و نقش متحدان استراتژیک مواجهیم. نمی‌توان نقش کشورهایی مانند ژاپن را که نفوذ بسیار بالایی در اقتصاد و بازار اوراق قرضه آمریکا دارند، نادیده گرفت. از سوی دیگر، تحرکاتی نظیر سفرهای دیپلماتیک سطح بالا میان چین و کره شمالی پیام‌های امنیتی بسیار حساسی به همراه دارد. این یک منازعه چندبعدی و به‌شدت پیچیده است که تقلیل آن به یک تقابل دوجانبه ساده، خطای تحلیلی بزرگی خواهد بود.

اقتصاد معاصر: در مقطع کنونی چه چیزی باید خط قرمز ایران باشد؟ پایان جنگ، تنگه هرمز، برنامه هسته‌ای یا رفع تحریم‌ها؟

ثابتی: هیچ‌کدام از این موارد ارزش ذاتی ندارند. اولویت‌بندی آن‌ها کاملا بستگی به تصویر کلی ما از آینده جهان و نقشی دارد که می‌خواهیم در آن ایفا کنیم. متناسب با سناریوهایی که برای آینده جهان پیش‌بینی می‌کنیم، مشخص می‌شود که پایان جنگ چه جایگاهی دارد یا دکترین هسته‌ای و تنگه هرمز باید چه نقشی برای ما ایفا کنند. در حال حاضر، ما در سطح ایده‌ای و وضعیت مطلوب، تصویر روشنی نداریم و همین ابهام، ریشه بسیاری از اختلافات داخلی و تشتت آرا در جامعه است.

ما پیش از هر چیز به یک «قرارداد اجتماعی» و یک «ایدئولوژی» (در معنای مثبت آن، یعنی تقسیم کار میان مردم و حاکمیت) نیاز داریم. باید صراحتا مشخص کنیم در دنیا چه می‌خواهیم؟ اگر هدف ما رفاه‌طلبی، تجارت، اقتصاد باز و جذب گردشگر بین‌المللی است، لازمه‌اش این است که جنگ زودتر تمام شود، صلح برقرار گردد و کریدورهای هوایی و دریایی فعال شوند. اما اگر می‌خواهیم نقشی منزوی شبیه به کره شمالی برای تضمین بقای حداقلی داشته باشیم، یا بخواهیم نقش یک بازیگر «بازی‌خراب‌کن» را ایفا کنیم، دکترین هسته‌ای و رویکرد ما به تنگه هرمز کاملا متفاوت خواهد بود.

یکی از سناریوهای بسیار محتمل، تشدید رقابت بین چین و آمریکا و شکل‌گیری نوعی بلوک‌بندی و نظم دوقطبیِ جدید است (هرچند متفاوت با دوقطبی دوران جنگ سرد). با توجه به بحران انرژی و جنگ اوکراین، اروپا وابستگی بیشتری به آمریکا پیدا خواهد کرد و در مقابل، چین و روسیه نیز به یکدیگر نزدیک‌تر خواهند شد.

در این شرایط، اقشار مختلف در ایران نظرات متفاوتی دارند؛ عده‌ای تمایل به بلوک غرب دارند، عده‌ای الگوی اقتدارگرایی و توسعه اقتصادی چین را می‌پسندند، و عده‌ای هم با توجه به خلقیات ایرانی، به دنبال یک حالت میانه، قطب سوم یا استراتژی «با همه کار کنیم» هستند. گفتن اینکه «ما با همه خوب باشیم و منافع ملی خودمان را پیگیری کنیم» در فضای عمومی حرف جذابی است؛ اما آیا در یک جهان دوقطبی، اساساً چنین چیزی امکان‌پذیر است؟ آیا دو قطب قدرت حاضرند چنین نقشی برای ایران قائل شوند؟ به عنوان مثال، اگر ما به لحاظ صدور انرژی با چین کار می‌کنیم، آیا چین حاضر است امنیت نظامی ما و امنیت انتقال انرژی در تنگه هرمز را هم تا رسیدن به مقصد اسکورت و تضمین کند؟ این‌ها جزئیاتی است که در این شعارهای کلی مبهم مانده است.

تصویر کلان و سناریوهای جهانی نباید محدود به جلسات امنیتی و محافل خصوصیِ مدیران در مراکز استراتژیک بماند؛ بلکه باید در فضای عمومی مطرح شود تا منِ شهروند بدانم بر اساس سمت‌وسوی کشور، کسب‌وکار، شغل یا سرمایه‌گذاری‌ام را به چه سمتی ببرم. تبیین این موارد منحصرا کار دولت نیست. مشکل اینجاست که در ایران، اندیشکده‌ها و پژوهشکده‌ها جای نهاد «دانشگاه» را گرفته‌اند و نقش دانشگاه به حاشیه رفته است. اندیشکده‌ها (که معمولاً مجموعه‌هایی کوچک و چندنفره‌اند) شاید پیشنهادهای سیاست‌گذاری خوبی بدهند، اما به هیچ‌وجه نمی‌توانند «کادرسازی» کنند. تربیت کادر مدیریتی و اجراییِ متناسب با سناریوهای آینده جهان، کار اساتید و دپارتمان‌های دانشگاهی است. همین نگاهِ کوتاه‌مدت و تعجیل همیشگی باعث شده تا ما در لحظات حساس، کادر لازم برای سازماندهی اجتماعی و انعطاف‌پذیری در برابر تغییرات پرشتاب جهان را در اختیار نداشته باشیم.

رسانه‌ها نیز در اینجا وظیفه خطیری دارند. سیطره صرفِ حقوق و روابط بین‌الملل بر تحلیل‌های رسانه‌ای باید شکسته شود و پای اقتصاد سیاسی به میان بیاید. رسانه باید با پرسشگری مستمر از اساتید و چهره‌های جریان‌ساز دانشگاهی، این مباحث را به فضای عمومی بکشاند تا به یک اجماع و چشم‌انداز مشترک دست یابیم.

«وحدت» به معنای تحمل اجباری نیست؛ نیازمند «تقسیم کار ملی» هستیم

اقتصاد معاصر: آیا با توجه به این حجم از اختلافات و تشتت آرا، پیش‌بینی جنگ درون‌شهری یا منازعات عمیق داخلی را می‌کنید؟ ریشه این سردرگمی‌ها کجاست؟

ثابتی: به عنوان جمع‌بندی باید بگویم که مقدمه و لازمه هر اقدامی در کشور، رسیدن به یک «وحدت» و «تقسیم کار ملی» است. متاسفانه مفهوم وحدت در این مدت آن‌قدر بد استفاده شده که حالت سلبی و اضطراری پیدا کرده است؛ یعنی تصور می‌شود وحدت به این معناست که صرفاً به خاطر شرایط بحرانی جنگ و تحریم، موقتاً اختلافات و سلایق را کنار بگذاریم و با اکراه یکدیگر را تحمل کنیم.

در حالی که وحدتِ واقعی به معنای «تقسیم کار ملی» است و این تقسیم کار، ناشی از یک چشم‌انداز و تصویر روشن از آینده جهان است. باید مشخص کنیم که در سناریوهای مختلف آینده جهان (نظم دوقطبی، چندقطبی و...)، ایران دقیقاً و با جزئیات چه نقشی ایفا خواهد کرد؟ کلی‌گویی و اینکه صرفاً شعار دهیم «منافع خودمان را دنبال می‌کنیم»، فرار کردن از حل مسئله است. آینده جهان سناریوهای مشخصی دارد و ما باید تعریف کنیم که در هر یک از این سناریوها، تک‌تک افراد و اقشار جامعه چه نقشی می‌توانند بازی کنند.

طراحی این تقسیم کار ملی، اساسا وظیفه و کار دولت نیست؛ به‌خصوص در این وضعیت جنگی و بحرانی، دولت اصلا ابزارهای لازم برای چنین طراحی ظریفی را در اختیار ندارد. این جراحی بزرگ باید به وسیله پیوند «رسانه» و «دانشگاه» اتفاق بیفتد. دانشگاه‌ها، دپارتمان‌های علمی و اساتید برجسته باید پیشرو شوند. آن‌ها برخلاف اندیشکده‌ها، مراکز استراتژیک و مشاوران دولتی (که نهایتا چند پژوهشگر محدود برای ارائه پیشنهاد هستند)، توانایی «کادرسازی» و تربیت نیروی انسانی دارند.

به عنوان مثال، اگر سناریوی مطلوب ما ادغام در اقتصاد جهانی باشد، نیازمند توسعه گردشگری بین‌المللی هستیم. در این صورت، ما به مدیران اقتصاد گردشگری، تورلیدرها و مترجمان زبان‌های پرمخاطب (مثل چینی) نیاز داریم. تربیت این کادر متخصص و ایجاد انعطاف‌پذیری برای فردای کشور، تنها از عهده فرایند تربیتیِ دانشگاه برمی‌آید. دلیل اصلی ناکارآمدی ما و اینکه نمی‌توانیم با تغییرات پرشتاب جهان همراه شویم، نداشتن همین انعطاف و فقدان کادر متخصص است.


گفت‌وگو از شاهد نجاتی

ارسال نظرات
captcha