به گزارش خبرنگار اقتصاد معاصر؛ فشار واقعی شوک نفتی بر اقتصاد آمریکا نه صرفا در سطح قیمت نفت، بلکه در میزان سرایت آن به تورم، نرخ بهره، بازار اوراق و ارزش داراییها شکل میگیرد. هرچه این شوک از بازار انرژی به بازارهای مالی نفوذ بیشتری پیدا کند، هزینه آن برای اقتصاد آمریکا گستردهتر و ماندگارتر خواهد شد.
وقتی آثار جنگ به بازار انرژی میرسد، نخستین سوال معمولا این است؛ نفت تا کجا بالا میرود؟ ۱۰۰ دلار، ۱۱۰ دلار یا ۱۵۰ دلار؟ این پرسش البته مهم است اما شاید سوال اصلی نباشد. برای اقتصادی مانند آمریکا، مساله تعیینکننده فقط این نیست که نفت چند دلار قیمت دارد؛ مهمتر این است که شوک نفتی تا کجای اقتصاد و بازارهای مالی نفوذ میکند.
ممکن است نفت برای مدتی بالای ۱۰۰ دلار معامله شود، بدون آنکه اقتصاد آمریکا با یک بحران مالی جدی مواجه شود. در مقابل، ممکن است افزایش محدودتر قیمت نفت، اگر با تورم بالاتر، افزایش بازده اوراق، نوسان شدید بازار بدهی و افت بازار سهام همراه شود، فشار بسیار بزرگتری ایجاد کند. به همین دلیل، برای فهم هزینه واقعی یک بحران انرژی باید از تابلوی قیمت نفت کمی فاصله گرفت و مسیر انتقال شوک را دنبال کرد.
نقطه شروع روشن است. اختلال در عرضه نفت یا افزایش ریسک عبور از مسیرهای اصلی انرژی، قیمت نفت و فرآوردهها را بالا میبرد. اثر این افزایش خیلی زود در بنزین، گازوئیل، حملونقل و هزینه تولید دیده میشود. خانوارها برای سوخت پول بیشتری میپردازند و بنگاهها نیز با افزایش هزینه انرژی و حملونقل مواجه میشوند.
اما تا اینجا هنوز با یک شوک نسبتا متعارف انرژی روبهرو هستیم. مساله زمانی جدیتر میشود که بازار به این نتیجه برسد افزایش قیمت موقتی نیست. اگر فعالان اقتصادی انتظار داشته باشند اختلال عرضه ادامه پیدا کند، نگاه آنها به تورم آینده نیز تغییر میکند. اینجا همان نقطهای است که نفت از بازار انرژی خارج میشود و وارد محاسبات سیاست پولی میشود. بانک مرکزی آمریکا ممکن است با وضعیتی مواجه شود که از یک طرف اقتصاد تحت فشار هزینه انرژی قرار گرفته و از طرف دیگر، کاهش نرخ بهره میتواند با نگرانیهای تورمی بیشتری همراه شود.
به همین دلیل، یکی از نخستین پیامدهای یک شوک انرژی ماندگار میتواند تغییر انتظارات درباره نرخ بهره باشد. بازاری که پیشتر منتظر کاهش سریعتر نرخها بوده، ممکن است این کاهش را به آینده موکول کند. همین تغییر ظاهرا ساده، پیامدهای بزرگی برای بازارهای مالی دارد.
در این میان، بازار اوراق خزانهداری آمریکا شاید مهمترین حلقه انتقال باشد. معمولا در بحثهای عمومی، توجه اصلی به داوجونز، نزدک یا S&P ۵۰۰ معطوف میشود اما بخش مهمی از فشار مالی پیش از آن در بازار اوراق شکل میگیرد. بازده اوراق خزانه فقط نرخ سود یک دارایی مالی نیست. این نرخ عملا یکی از مبانی اصلی قیمتگذاری در اقتصاد آمریکاست و بر وام مسکن، هزینه تامین مالی شرکتها، نرخ استقراض دولت و حتی ارزشگذاری سهام اثر میگذارد. اگر نگرانی از تورم افزایش پیدا کند، سرمایهگذاران ممکن است برای نگهداری اوراق بلندمدت بازده بیشتری مطالبه کنند. نتیجه این فرآیند، بالا رفتن هزینه پول در بخش بزرگی از اقتصاد است.
البته رابطه میان نفت و بازار اوراق همیشه مستقیم نیست. بحران شدید ممکن است از یکسو تورم را بالا ببرد و از سوی دیگر نگرانی از رکود را افزایش دهد. در چنین شرایطی، بخشی از سرمایه نیز ممکن است به سمت اوراق خزانه بهعنوان دارایی امن حرکت کند. به همین دلیل، صرف مشاهده بازده اوراق کافی نیست؛ میزان نوسان و بیثباتی این بازار نیز اهمیت دارد. اینجاست که شاخص MOVE معنا پیدا میکند. شاخص MOVE شاخصی برای سنجش میزان نوسان و نااطمینانی مورد انتظار در بازار اوراق خزانهداری آمریکا است؛ هرچه بالاتر باشد، بیثباتی بازار اوراق بیشتر است. این شاخص را میتوان تا حدی معادل VIX برای بازار اوراق دانست. افزایش MOVE نشان میدهد معاملهگران نسبت به مسیر آینده نرخهای بهره و قیمت اوراق اطمینان کمتری دارند. اگر همزمان با افزایش قیمت نفت، نوسان در بازار اوراق نیز بالا برود، باید با دقت بیشتری به بحران نگاه کرد. شوک دیگر فقط در بازار انرژی باقی نمانده است.
مرحله بعد والاستریت است. زمانی که بازده اوراق بالا میرود، سهام نیز تحت فشار قرار میگیرد. سرمایهگذاران برای ارزشگذاری درآمدهای آینده شرکتها نرخ بالاتری به کار میبرند و همین موضوع میتواند ارزش فعلی سهام را کاهش دهد. از طرف دیگر، شرکتها همزمان با دو فشار مواجه میشوند؛ انرژی گرانتر شده و هزینه تامین مالی نیز بالا رفته است.
اگر در همین مقطع شاخص VIX نیز افزایش پیدا کند، به این معناست که نااطمینانی از بازار اوراق به بازار سهام سرایت کرده است. شاخص VIX شاخصی برای سنجش میزان ترس و نوسان مورد انتظار در بازار سهام آمریکا است؛ هرچه بالاتر باشد، نگرانی سرمایهگذاران و انتظار نوسان بیشتر است. از اینجا به بعد، شوک نفتی میتواند به افت گستردهتر قیمت داراییها منجر شود.
این مرحله برای اقتصاد آمریکا اهمیت زیادی دارد. بخش مهمی از ثروت خانوارهای آمریکایی بهطور مستقیم یا غیرمستقیم در سهام، صندوقهای سرمایهگذاری و صندوقهای بازنشستگی قرار دارد. بنابراین افت بازار فقط مساله معاملهگران والاستریت نیست. کاهش ارزش داراییها میتواند احساس ثروت خانوارها را کاهش دهد و بر مصرف آنها اثر بگذارد. به این ترتیب، بحرانی که با اختلال در بازار نفت آغاز شده بود، در نهایت میتواند به خرید کمتر خانوار، سرمایهگذاری ضعیفتر بنگاه و کند شدن رشد اقتصادی منتهی شود.
از همینرو نفت ۱۱۰ دلاری همیشه یک معنا ندارد. نفت ۱۱۰ دلاری در شرایطی که انتظارات تورمی کنترل شده، بازار اوراق آرام و بازار سهام باثبات است، با نفت ۱۱۰ دلاری در شرایطی که بازده اوراق افزایش یافته، MOVE جهش کرده، VIX بالا رفته و شاخصهای سهام در حال کاهشاند، دو وضعیت کاملا متفاوت هستند. این تفاوت یک نتیجه مهم برای تحلیل اقتصادی جنگ دارد؛ فشار بر اقتصاد آمریکا را نمیتوان با یک متغیر اندازه گرفت.
قیمت نفت و بنزین مهم است اما در کنار آنها باید وضعیت ذخایر نفتی، انتظارات تورمی، مسیر نرخ بهره، بازده اوراق خزانه، شاخص MOVE، شاخص VIX و بازار سهام نیز دیده شود. آنچه اهمیت دارد، نه فقط حرکت هر یک از این متغیرها، بلکه حرکت همزمان آنهاست.
در واقع، نقطه فشار واقعی جایی است که شوک انرژی بتواند چند بازار را به یکدیگر متصل کند؛ نفت گرانتر شود، نگرانی تورمی افزایش یابد، کاهش نرخ بهره دشوارتر شود، بازار اوراق بیثبات شود و این بیثباتی به بازار سهام منتقل شود. از این منظر شاید بهتر باشد بهجای پرسیدن اینکه «نفت چند دلاری برای آمریکا خطرناک است؟»، سوال دیگری مطرح کنیم؛ شوک نفتی تا کجای نظام مالی آمریکا پیش رفته است؟
اگر پاسخ فقط بازار انرژی باشد، با یک شوک نفتی مواجهیم. اما اگر پاسخ به بازار اوراق، نرخهای بهره، والاستریت و نهایتا رفتار خانوارها و بنگاهها برسد، مساله دیگر فقط نفت نیست؛ شوک انرژی به شوک مالی تبدیل شده است.